به نام زندگی

خرید بک لینک
شمالدو هفته پیش پنجشنبه شب بود که هوای شمال زد به سرم و وقتی با بچه ها در میون گذاشتم خیلی استقبال کردن...همون وقت شب یکی 1 کوله جمع کردن و از ذوق خوابشون نمیبرد....با عزیز و خاله هم تماس نگرفتیم و میخواستم غافلگیرشون کنم.....خاله ندا 1 سال از من کوچکتره و خاطرش برامون خیلی عزیزه....مانی رو وقتی نوزاد بود مادر بزرگم و ندا تر و خشکش کردن....ندا چند روز پیش زنگ زد و گفت دلش برای بچه ها خیلی تنگ شده اما واقعا موقعیتش جور نمیشد بریم و از دستم ناراحت شدآفتاب نزده بود راه افتادیم اما من به این دلیل که شب تا دیروقت بیدار بودم به ماکان گفتم بشینه پشت فرمون تا من یکم چشمه به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: شمال موزیک,شمال,شمال ايران,شمال العراق,شمال نیوز,شمال ایران,شمال امريكا,شمال چت,شمال از شمال غربی,شمال افريقيا, نویسنده: بازدید: 2250 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:31

مدرسه مهرداد و مانی بدلیل نقاشی ساختمان 4شنبه اول مهر تعطیل بود و تنها بچه مدرسه ای ما آقا ماهان بودند که با کلی غر زدن و قول گرفتن منت بر دیده ما نهادند و تشریفشون رو بردند مدرسه که بنده بعد از زنگ اول اجازش رو گرفتم بردمش خونه چون خبری نبودشنبه4مهر بدلیل جشن کلاس اولیها روز فوق العاده ای بود....مانی درسته پیش رو گذرونده منتها نوشتن نداشتند و دیدن اولین سرمشقهای مانی حس خوبی بهم دست میدهچند شب پیش متوجه شدم ماکان تو خودشه و حرفی نمیزنه و وقتی هم باهاش حرف میزنیم حواسش جای دیگست....فکرش مشغول بود....تلفنش زنگ خورد و رفت تو حیاط....اومدنش یکم طول کشید رفتم ب به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: شروع مدارس,شروع مدارس ایران,شروع مدارس در امریکا,شروع مدارس در سال 93,شروع مدارس سال 92,شروع مدارس امسال,شروع مدارس در ایران,شروع مدارس در استرالیا,شروع مدارس در اروپا,شروع مدارس ابتدایی, نویسنده: بازدید: 2157 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:31

عادت داریم به این جنگ و دعواها و بلافاصله آشتی یکی 2روزه منتها این دفعه بهم بر خورد....میثم عادت نداره تو خونه یا حتی دفتر رو حرفش حرف بزنند....چشم گفتنام و گفتم و حالا دیگه نوبت به چشم شنیدنه....شاید بزارین بحساب غرور بیجا و شاید هرچیزی دیگهشب اون اتفاق وقتی ماکان اومد تو اتاق ازش خواهش کردم اگر امکانش هست 1 شب و تو پذیرایی بخوابه چون میخوام تنها باشم و ماکان هم قبول کرد....صبحش بیدار بودم منتها برای راهی کردن بچه ها به مدرسه از اتاق بیرون نیومدم....ندا در زد اومد تو گفت دارن با ماکان میرن دانشگاه....هردوشون کلاس داشتن....ازم پرسید خوبی؟؟؟ دست زد رو پیشونیم ببی به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: ) meaning,) emoji,) emoticon,) meaning in text,) emoticon meaning,) emoji meaning,) meaning in text message,) what does this mean,) smiley,) 3, نویسنده: بازدید: 2225 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:31

امروز قرار بود بچه ها رو ببرم سنجش بینایی....هر چند ماه 1 بار میریم چشم پزشکی....ندا و ماکان دانشگاه بودند و اینجور وقتها که بچه ها از مدرسه میان و تا من برسم دو سه ساعتی تنها میشن دلم اروم نمیگیره و مدام زنگ میزنم....بهشون گفتم حاضر شن و از شانس بد گاهی ساعت 3 کارم تمومه منتها امروز تا نزدیکای 4 مجبور بودم بمونمهوا انقدر سرد بود که بچه ها رو از دم در برگردوندم تو خونه تا ببینم چی پوشیدن یوقت سرما نخورن که مهرداد و مانی لباسهاشون خوب بود ولی اقا ماهان 1 تیشرت تنش بود و 1 سویی شرت هم از رو پوشیده بود....انقدر لباس تنش کردم نمیتونست تکون بخوره....تازگیا یکم سرفه هم به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 1504 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:30

روزها رو گم کردم یادم نمیاد 2شنبه بود یا 3شنبه.....گمون کنم 2شنبه رفتیم واکسن آنفلونزا زدیم که شبش مانی تب کرد مجبور شدیم تو پذیرایی بخوابیم که خنک تره و ندا هم موند پیشمون....جوراب کاموایی پوشیده بودم از سرما:-)))هوا باز بهتر شده این چند روز منتها سرما رو به آلودگی ترجیح میدادم بازتمام اون شب مانی بهونه کرد....پاشویه کردیم تبش اومد پایین منتها صبح 40 بود که واقعا دست و پامو گم کردم و از تشنج ترسیدم.....با ندا رفتیم بیمارستان....تو دلم همش به واکسن آنفلونزای لعنتی بد و بیراه میگفتم منتها دیدم نه بیمارستان غلغلست و فهمیدم بله ویروس جدیده....رفتم سراغ دکتر گفتم من به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 1534 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:30

در ادامه پست گوشی موبایل که مورد انتقاد واقع شداون اتفاق اواخر تعطیلات نوروز افتاد و چند روز بعد 13 به در بود و با فامیل جمع شدیم باغ...یک لحظه سرمو چرخوندم اما ماهان و ندیدم....از ماکان سراغشو گرفتم گفت تا چند لحظه پیش با بقیه بچه ها بوده....دیگه کم کم داشتم نگرانش میشدم.... باغ خارج شهره...اکثر زمینها در حال ساختن و جای زیاد شناخته شده ای نیست هنوز....خونه وسط باغ ساخته شده و پشت اون 1 جایی هست که ازش آب رد میشه.... 1 چیزی شبیه به رود اما خیلی کوچکتر..... وقتی خونه رو دور زدم دیدم کنار آب نشسته و با چند تا قورباغه حسابی مشغوله و سرش گرمه....جالبه باهاشون حرفم میزدرفت به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: 13 به در,13 به در اس ام اس,13 به در 1393,13 به در sms,13 به در 1392,13 به در تهران,13 به در چیست,13 به در 94,13 به در مبارک,13 به در 93, نویسنده: بازدید: 1972 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:30

تو خونه ی ما تنها بچه مدرسه ای که خرداد امتحان داره ماهانه....مهرداد و مانی توصیفی بودن و خلاص شدن...تعطیلات تابستونشون شروع شد....چند روز دیگه هم باید برم و کارنامه هاشون رو بگیرم....ماهان هم دیروز هم امروز امتحان داشت...دیشب بهش گفتم بره تو اتاق من و ماکان درس بخونه تا رفت و آمد مهرداد و مانی اذیتش نکنه از طرفیم تا هر وقت خواست بیدار بمونه....از ماکان هم خواستم حالا که داره میره بیرون مهرداد و مانی رو هم با خودش ببره تا هم خونه ساکت تر باشه هم اینکه بچه ها پوسیدن تو خونه یکم جشن ببینن....از همین جا عنق شدن آقا ماهان شروع شد...بهش میگم ماهان جان من دارم خونه رو خل به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: ماکان و ماهان, نویسنده: بازدید: 5914 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:29

بستری شدن مانی همزمان شد با مساله عینکی شدن مهرداد.... قول داده بودم اوایل کار تنهاش نزارم و یکم بیشتر حواسم بهش باشه تا عادت کنه ولی نشد.....بعد از مرخص شدن مانی باهاش صحبت کردم و توضیح دادم مجبور شدم تنهاش بزارم و جالب اینجا بود مثل 1 ادم بزرگ گفت درک میکنهامروز مانی بعد از 1هفته خداروشکر رفت مدرسه.....اوایل هفته پیش سر زده بودم هم غیبت مانی رو موجه کردم و هم اینکه هماهنگ کردم هر روز برنامه درسیشو بدن مهرداد بیاره خونه تا ندا باهاش کار کنه و از درسها عقب نمونهامروز از دفتر رفتم مدرسه دنبالشون و نیم ساعتی زود رسیدم تا از وضعیت مهرداد هم باخبر بشم....از همه ج به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: مهرداد میناوند,مهرداد اولادی,مهرداد آسمانی,مهرداد فرهمند,مهرداد بذرپاش,مهرداد مزرعه,مهرداد,مهرداد صدیقیان,مهرداد رئیسی,مهرداد پولادی, نویسنده: بازدید: 1617 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:29

برای فردای اون روز ساعت 4 از مشاور مهرداد وقت گرفتم و ساعت حدودا 3 بود که از دفتر رفتم سمت خونه تا بد قول نشیم.... یک مردی حدودا 40 ساله خیلی شیک پوش و با روابط اجتماعی فوق العاده بالا که با توجه به شغلش خیلی عجیب بنظر نمیاد...خلاصه طبق معمول اول من رفتم داخل و مهرداد هم این مدت وقتشو با گشت و گذار در محوطش پر کرد....اتاق انتظارش پر از بازیهای فکری و کتاب و 1سری وسایل سوار شدنی برای بچه هایی با سنین کمتره که حسابی مشغول میشن و زمان براشون زودتر میگذره....ورق و آبرنگ در اختیار بچه ها قرار میدن و نقاشیهاشون و به دیوار میچسبونن....شعر و پازل و حتی فعالیتهای جسمانی و غ به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 1609 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:29

متنفرم از آدمهایی که دیوار بلندت را میبینند

ولی بدنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند تا....

تو را فرو بریزند!

تا تورا انکار کنند!

تا از رویت رد شوند....

به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: خسته ام از دنیا,خسته ام از زندگی,خسته ام از این کویر,خسته ام از خودم,خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری,خسته ام از این دنیا,خسته ام از تو ساسان, نویسنده: بازدید: 677 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:29

صفحه بندی